|
امام رضا (ع) در خراسان حضرت رضا عليه السلام پس از عبور از نيشابور و چند آبادى ديگر، وارد مرو پايتخت مأمون گرديد و از طرف او مورد استقبال و تكريم واقع شد. مأمون براى اجراى نقشه هاى سياسى خود تلاش هاى گسترده اى را شروع كرد. او در آغاز، به امام رضا عليه السلام گفت: «برآن شده ام كه خود را از خلافت به كنارى بگذارم و اين مقام را به تو واگذار نمايم و با تو بيعت كنم.» ولى آن حضرت اين پيشنهاد را نپذيرفت و پاسخى چنين فرمود: «اگر اين خلافت، از آن تو است و خداى براى تو قرار داده است، جايز نباشد لباسى را كه خداى تو را پوشانده، از خود بركنى و براى غير خودت قرار دهى، و چنانچه خلافت از آن تو نيست، پس جايز نباشد تو را كه چيزى براى من قراردهى كه از آن تو نيست.» مأمون دست از پيشنهاد خود برنداشت و مذاكرات به مدّت دو ماه ادامه يافت. سرانجام پيشنـهاد خـلافت را بـه ولايتعهدى تغيير داد و با گستاخى تمام به امام رضا (ع) گفت: «به خدا سوگند كه اگر ولايتعهدى را نپذيرى، تو را بر آن مجبور مى كنم! و اگر باز هم قبول نكنى، گردنت را مى زنم!» آن حضرت، چون هيچ راه گريزى براى خود نيافت، مجبور شد مقام ولايتعهدى را با شرايطى بپذيرد و آن شرايط را چنين اعلام فرمود: «انى داخل فى ولايه العهد على أن لاامر و لا انهى و لاافتى و لااقضى و لااولىّ و لااعزل و لااغير شيئاً مما هو قائم و تعفينى من ذلك كله» من ولايتعهدى را مى پذيرم مشروط بر اينكه از موضع حكومتى امر و نهى نكنم و فتوى ندهم و قضاوت نكنم وكسى را بر مسند ننشانم و كسى را از مقام خود عزل نكنم و چيزى را كه در حكومت است، تغيير ندهم و مرا از همه اينها معاف دارى. ذكر چنين شرايطى، نشانگر اين نكته مهم است كه امام رضا (ع) به عنوان بزرگ و پيشواى علويان و شيعيان، حكومت مأمون را شرعى نمى داند و آن حضرت به هيچ وجه حاضر نيست كه در اداره سياسى كشور نقشى را ايفا نمايد. به هر حال، مقام ولايتعهدى به طور رسمى در ماه رمضان سال 201 هجرى قمرى اعلام شد و مأمون آن را به تمامى آفاق كشور ابلاغ نمود و به نام نامى حضرت رضا(ع) سكه زد و دخترش «ام حبيب» را به عقد آن حضرت درآورد و لباس ها و پرچم هاى سياه را كه شعار عباسيان بود، مبدّل به سبز نمود. گرچه اين قضيه تا حدودى اندوه علويان و شيعيان را تسكين داد، اما خشم عباسيان را برانگيخت و بغداد، مركز تجمع آنان را متشنج ساخت. بايد افزود كه بر امام رضا عليه السلام لازم بود كه وجود شريف خود را از ورطه مرگ نجات دهد تا بتواند به مصاف حكومت تزويرى مأمون برود و سياست هاى فرهنگى او را درهم شكند، چه، مأمون همچون پدر خويش هاورن، كشور اسلامى آن روز را عرصه تاخت و تاز انديشه هاى كفرآلود كرده بود و به شدّت فرهنگ بيگانه را ترويج مى كرد، به گونه اى كه شبهات الحادى و افكار كفرآميز بر سر زبان ها افتاده بود. انگيزه مأمون از انتشار افكار و شبهات التقاطى، اين بود كه در ميان مسلمانان آموزش علوم بشرى و عقلى شايع و رايج شود، تا از اين رهگذر خاندان اهل بيت عليهم السلام كمتر مورد توجّه قرار گيرند و علاوه بر آن، كمبودهاى علمى عباسيان دربرابر آن خاندان مبارك مخفى بماند و در نهايت، اركان حكومت عباسيان بيش از پيش تقويت يابد. اما حضرت رضا (ع) به عنوان امام لغزش ناپذير و عالم آل محمد عليهم السلام در مركز حكومت عباسيان با سياست مرموز آنان درافتاد و از طريق گفتگو و مناظره با متفكران فلسفى و متكلمان دربارى، از حقايق دين حراست كرد و حقانيت مكتب اهل بيت عليهم السلام را بر همگان روشن ساخت. ابوالصلت هروى مى گويد: مامون ولايتعهدى را به حضرت رضا (ع) واگذاشت تا اينكه مردم بگويند آن حضرت به دنيا روى كرده است و بدين ترتيب آن حضرت از ديده مردم برافتد، ولى چون اين كار سبب ازدياد وجاهت و منزلت امام(ع) گشت، متكلمان را از شهرها فراخواند تا بلكه يكى از آنان، آن حضرت را مغلوب سازد و او را نزد عالمان مقامى نباشد و نقصش در ميان مردم اشتهار يابد، اما چنين بود كه هر دانشمندى از يهود، نصارى، مجوس، صابئين، براهمه، ملحدان، ماديان و برخى از فـرقـه هاى مـسلمان بـه مصاف آن حضرت مى رفت، مغلوب بر مى گشت و مردم مى گفتند: سوگند به الله كه او سزاوارتر از مأمون به خلافت است. مأمون كه از اين جهت عرصه را بر خود تنگ مى ديد و بروز نارضايتى و تشنج را در ميان عباسيان بغداد مى ديد، بر آن شد كه پايتخت را از مرو به بغداد انتقال دهد. او براى اينكه نزد عباسيان و اميران عرب مقبوليتى يابد، وزير ايرانى خود، «فضل بن سهل» را در شهر سرخس از پاى درآورد و به هنگام توقف در طوس نوبت آن رسيد كه حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام را نيز از ميان بردارد. از اين رو، مجلسى ترتيب داد و در آن مجلس، وجود نازنين آن حضرت را با زهرى كشنده مسموم ساخت. پيكر پاك آن جگرگوشه مصطفى صلى الله عليه و اله و سلم در ديار غربت، به روستاى سناباد (مشهد فعلى) منتقل و در جانب قبله گور هارون الرشيد به خاك سپرده شد. «سلام و صلوات خدا بر آن آسمانى انسان فاطمى نژاد، آن دم كه ديده به جهان گشود، آنگاه كه چشم از دنيا فروبست و آن زمان كه در پيشگاه پروردگارش برانگيخته مى شود.» مشهور آن است كه امام رضا(ع) به سال 203 هجرى قمرى، در آخرين روز ماه صفر شهادت يافت و به گواهى برخى از روايت ها، تنها يك فرزند به نام «محمد» و ملقب به «جواد» براى آن حضرت زاده شد كه همان والاگهر، نهمين امام شيعيان است. فرزند برومند حضرت رضا عليه السلام، در مـورد زيارت آرامـگاه غريـب پـدرشان مى فرمايند: ضمنت لمن زار قبر ابى بطوس عارفاً بحقه الجنه على الله عزوجل ضمانت مى كنم بهشت را براى كسى كه پدرم را در طوس زيارت كند، در حالى كه به حق او عارف و آگاه باشد.
و سالهاست آن سرزمين و آن بارگاه ملكوتي قبلهگاهي شده است براي عشاق دردمند و در مندان عاشق ، جهت عرض ادب و احترام به آن امام بزرگوار (ع) و تمام خاندان اهل بين عصمت و طهارت (ع) و تاثيري بس شگرف و عميق بر جان زايران و محبان كوي دوست بر جاي گذاشته است.
+ نوشته شده در ساعت   توسط حمید
|
عزيمت امام از نيشابور و حديث سلسله الذهب پس از چند روز اقامت در نيشابور، امام على بن موسى(ع) در ميان بدرقه بى سابقه مردم، نيشابور را به مقصد «مرو» ترك كرد. در ميان بدرقه كنندگان بسيارى از علما و دانشمندان حضور داشتند. دو تن از حديث شناسان مشهور به نام ابوزرعه رازى و محمدبن اسلم طوسى از حضرت درخواست كردند تا از نياكان خود سخنى بيادماندنى نقل كند. علىبن عيسى اربلى در اين باره نوشته است: «... دو تن از پيشوايان حفظ حديث به نام هاى ابوزرعه رازى و محمدبن اسلم طوسى - كه خداى آنان را رحمت كند - به خدمت حضرت رسيده، گفتند: اى بزرگوار! باز مانده از دودمان امامان و اى سلاله پاك پاكان و اى فرزند پيامبر(ص) به حق پدران و اجداد پاكت ونياكان نيكو مقامت، سوگند مىدهيم، حجاب محمل كنار زده، رخسار به ما بنمايى، و حديثى از نياكان خود براى ما بازگويى كه خاطرهاى بيادماندنى از شما داشته باشيم. امام مركب از حركت بازداشت، پرده هودج كنار زد و چون آفتاب به طلوع نشست. انبوه جمعيت چون موج دريا تا ساحل نگاه امام موج مى زد. هر يك تلاش مى كردند تا شايد خود را به امام نزديك كنند و بر ركاب حضرتش بوسه زنند. در ميان ابراز احساسات وصف ناشدنى، فرياد انديشه وران صاحب قلم بلند شد، مردم را به سكوت و آرامش دعوت كردند تا سخن امام را بشنوند و ثبت كنند.» امام(ع) در آن اجتماع عظيم مردم نيشابور به بيان حديثى از اجداد خود پرداخت كه به حديث سلسلة الذهب موسوم گرديد. اين حديث از جمله احاديثى است كه در كتابهاى حديثى نقل شده و از نظر سند تمام است. هر چند از نظر متن، نقل هاى مختلفى از آن در متون حديثى به چشم مىخورد، اما تعدد نقل ها به گونهاى است كه از تواتر آن نمىكاهد. شيخ صدوق؛ در كتاب بابى را به اين حديث اختصاص داده است - اين باب تحت عنوان «گفتار امام رضا(ع) در مربعه نيشابور» آمده است. آنگاه چهار حديث را كه از نظر مضمون يكى هستند و تنها طريق سندى آنها مختلف است و تفاوتى اندك در متن آنها ديده از ابوسعيد محمدبن فضل بن محمدبن اسحاق نيشابورى و او از ابوعلى حسن بن على خزرجى انصارى سعدى و او از عبدالسلامبن صالح ابوالصلت هروى نقل مىكند: هنگامى كه على بن موسى (ع) از نيشابور حركت كرد، محمدبن رافع و احمدبن حرث و يحيى بن يحيى و اسحاقبن راهويه و عدهديگرى از اهل دانش در محل «مربعه» اطراف امام را گرفته، در حالى كه مهار استر امام(ع) بر دوش برخى كشيده مىشد، از امام خواستند تا حديثى از پدرانش نقل كند. در اين هنگام حضرت رضا(ع) سر از هودج بيرون آورد و در حالى كه ردايى از خز بردوش داشت، فرمود: پدرم عبد صالح موسى بن جعفر(ع) از پدرش جعفربن محمد و او از قول پدرش محمدبن على و او از پدرش علىبن الحسين و او از قول پدرش حسينبن على و او از پدرش علىبن ابىطالب نقل كردهاند كه از پيامبر(ص) شنيده است و پيامبر از جبرئيل دريافت كرده كه خداوند فرموده است « انى انا الله لااله الا انا فا عبدونى. من جاء منكم بشهادة ان لااله الاالله بالاخلاص دخل فى حصنى و من دخل فى حصنى امن من عذابى.» من آن خداى يكتايى هستم كه جز من خدايى نيست؛ پس تنها مرا پرستش كنيد. هر كس از شما به اخلاص، يكتايى مرا گواهى دهد در دژ من جاى خواهد گرفت و آن كس كه در دژ من داخل شود از كيفر من ايمن خواهد بود. از ابوالحسن محمدبن على بن شاه فقيه مرو رودى و از ابوالقاسم عبدالله بن احمد بن عامر طايى در بصره شنيد كه عبداللهبن عامر از پدرش و او از امام رضا(ع) طبق اسناد ذهبيه حديث قبل، نقل كرده است كه فرمود: «... قال رسول الله يقول الله عزوجل لااله الا الله حصنى فمن دخله امن من عذابى.» كلمه توحيد «لااله الا الله» دژ و دژ من است. پس كسى كه آن را داخل شود از عذاب من ايمن خواهد بود سلسله سند اين حديث چنين است: حدثنا ابونصر احمدبن حسين بن احمدبن عبيد الضبى، ابوالقاسم محمدبن عبيدالله بن بابويه (مالويه)، ابومحمد احمدبن محمدبن ابراهيمبن هاشم، حسنبن علىبن محمد بن علىبنموسىبن جعفر،بنعلىبن محمدبن تقى، محمدبن على الرضا قال ابى عن آبائه ... «قال الله انى اناالله لا اله الا انا فمن اقر لى بالتوحيد دخل حصنى و من دخل حصنى امن من عذابى.» خداوند فرمود براستى و يقين، من آن خدايى هستم كه جز من خدايى نيست. هر كس اقرار به يكتايى من نمايد در دژ من داخل خواهد شد و هر كس در حصن من وارد شود از عذاب من در امان خواهد بود. شايان يادآورى است كه در اين نقل، نام امام جواد(ع) آمده است با جمله «حدثنى ابى» و امام جواد(ع) آن هنگام در خراسان نبوده است. از اين رو، احتمال مىرود حضرت رضا(ع) اين حديث را علاوه بر نيشابور، نوبت ديگرى نيز بيان فرموده باشد. رجال اين حديث چنين نقل شده است: محمدبن موسى متوكل، ابوالحسين محمدبن جعفر اسدى، محمدبن حسين صوفى (صومى)، يوسف بن عقيل، اسحقبن راهويه، عن الرضا(ع) عن آبائه عن رسول الله(ص) قال سمعت الله عزوجل يقول «لا اله الا الله حصنى، فمن دخل حصنى امن من عذابى. قال فلما مرت الراحلة نادانا بشروطها و انامن شروطها.» كلمه توحيد «لااله الاالله» دژ من است. هر كس در آن داخل شود از عذاب من ايمن خواهد بود. پس آنگاه كه مركب حركت كرد، حضرت ندا در دادند و ما را فرمودند با شرايط آن و من از شرط هاى آن هستم. چنانچه برمى آيد امام(ع) مأمون را غاصب خلافت مى شناسند و شخصيتى چون امام(ع) مأمون را كسى نمىدانند كه به سويش سفر كرده و به ولايتعهدى او دل خوش دارند!
+ نوشته شده در ساعت   توسط حمید
|
ورود امام به قم هر چند مشهور برآنند كه قم از جمله شهرهايى بوده است كه بنابر سياست مأمون نمىبايست امام از آن عبور كند، ولى برخى معتقدند كه امام(ع) از طريق اراك يا از راه اصفهان، وارد قم شده اند. محدث قمى با استناد به نقل سيدبن طاووس مىنويسد: «حضرت رضا(ع) بنا به دعوت مأمون از مدينه به بصره آمده و با عبور از نزديكى كوفه از راه بغداد وارد قم گرديد» ولى نظريه مشهور اين است كه امام از اصفهان يا نزديكى آن به سوى طبس و نيشابور عزيمت داشت. ناصر خسرو در سفرنامه خود راه معروف عراق تا خراسان را - كه خودش نيز از همان مسير سفر كرده است - ضمن نقشهاى كه ضميمه سفرنامه اوست، چنين توصيف مى كند: «اين مسير از بصره آغاز و بعد از گذر از «شاطى عمان»، «ابله»، «عبادان»، «مهروبان»، «ارجان»، «اصفهان»، «كوه مسكيان»، «نايين»، «دهگرمه»، «رباط زبيده»، «چهارده طبس» به نيشابور منتهى مىشود» ورود امام به نيشابور ورود امام(ع) به نيشابور، مورد اتفاق نظر همه تاريخ نگاران و محدثان است. - نيشابور از شهرهاى خراسان است كه در سال 23 هجرى قمرى معاصر خليفه دوم، توسط ارتش اسلام فتح شد. برخى نيز فتح آن را رخدادى از سال 31 هجرى قمرى مىدانند. (معجم البلدان) سفر امام(ع) را مى توان پرشكوه ترين مرحله هجرت امام و مظهر استقبال امت از امام دانست. اگر پيامبر اكرم(ص) فرموده باشد: «خير بلاد خراسان، نيشابور» بهترين شهرهاى خراسان، شهر نيشابور است. نويسنده معجم البلدان مى نويسد: «نيشابور شهرى بزرگ و داراى فضايل بسيارى است، زيرا اين شهر خاستگاه فضلا و مركز علماست و در ميان شهرهايى كه من گردش كردهام، چونان نيشابور نديدهام.» نيشابور در روزگاران قديم مركز بزرگ فرهنگى و علمى به شمار مى رفت كه بزرگانى از نقاط مختلف دور و نزديك در آن اقامت گزيده، به امور علمى و تحقيقاتى اشتغال داشتند. حاكم نيشابورى (متولد 405 هجري قمري) در تاريخ خود به تفضيل در اين زمينه سخن گفته و حتى دانشمندانى را كه از غير ايران به نيشابور آمده و در آنجا اقامت داشتهاند، با نام بلادشان ياد مىكند. در همين كتاب از برخى صحابه و تابعين ياد شده است كه در نيشابور زيسته و به نشر معارف دين پرداخته اند. حاكم نيشابورى كه ديگر مورخان، از قول او، ورود امام به نيشابور را گزارش كرده اند، چنين مى نويسد: «چون سلطان اولياء، برهان اتقياء، وارث علوم المرسلين، مهبط اسرار رب العالمين، ولى الله، صفى الله، فلذة كبد رسول الله، غوث الامة و كشف الغمة ... سلطان المقربين يوم الحشر و الجزاء الامام ابوالحسن علىبن موسى الرضا صلوات الله و سلامه على رسول الله وعلى الائمة المعصومين و اتباعهم اجمعين الى يوم الدين، به مقتضاى قضاى ازل و حكم مبرم قديم لم يزل به صوب خراسان عزيمت نمودند و آن به سال دويست از هجرت بود كه شهر نيشابور به مقدم حضرت ايشان، روضات جنان شد و چون سطوات شعشعه اشعه آن نور، بر قطر نيشابور ميان سكان شهر مشهور شد، قطب الانام، كهف العلماء، برهان المجتهدين، اين محب محبوب حقيقى نه مجازى، شيخ «ابويعقوب راهويه مروزى» - وى در سال 161 ه . ق متولد شده و در سال 238 ه . ق وفات يافته است. او روزگارانى يكى از بزرگترين حافظان قرآن در مرو بود و بعد كه به نيشابور آمد، عالم زمان خود در خراسان بهشمار مىرفت. شهر و مقدم ارباب كشف و ولايت بود به تأييد توفيق غيبيه تا قريه مؤيديه با چند هزار رفيق صديق در پى پيشواز رفتند. نقل است كه حضرت سلطان صلوات الله عليه در محفهاى بر ناقه غضباء خود سوار بودند.» امام رضا(ع) در ميان استقبال با شكوه و بى نظير مردم وارد نيشابور شدند و در ناحيه اى به نام بلاش آباد يا پلاس آباد منزل گزيدند. و در منزل خانمى كه به نام پسنده يا پسنديده (بحار الانوار، آثار باستانى خراسان) معروف گرديده است، فرود آمده و اقامت گزيدند. حضرت رضا(ع) در كنار اين خانه يك دانه بادام كاشتند و هنوز يكسال نشده بود كه درختى بزرگ شد و ميوه داد، مردم از اين درخت با خبر شدند، لذا مىآمدند و از بادامهاى آن براى شفاى دردهاى خود مىبردند، هر كس از بادام آن مىخورد بيماريش شفا مىيافت، هر كس به چشم درد مبتلا مىشد از آن بادام روى چشم خود مىگذاشت و شفا مىگرفت. زنهايى كه زايمان آنها سخت بود از آن بادام مىخوردند و فورا مىزائيدند. حتى وقتى كه چهار پايان به باد قولنج مبتلا مىشدند از شاخه هاى آن درخت مى بريدند و به شكم حيوان مى كشيدند، خوب مى شد و اينها همه به بركت حضرت رضا(ع) بود. مدتى گذشت تا اينكه اين درخت خشك شد، ولى هر كس شاخه هاى آنرا مى كند يا تنه آنرا قطع مىكرد به بلائى مبتلا مىشد. حضرت چند روزى در نيشابور ماندند و در يكى از روزها به زيارت آرامگاه امامزاده محمد محروق كه از نوادگان امام سجاد(ع)است، رفته اند. حاكم نيشابورى مى نويسد: «حضرت رضا(ع) فرمودند يكى از خاندان ما اين جا مدفون است، به زيارت ايشان مى رويم و آنگاه حضرت به روضه سلطان محمد محروق در «تلاجرد» تشريف بردند و آن روضه مقدسه را زيارت كردند.» و يكروز نيز حضرت رضا(ع) در نيشابور حمامى مىرفتند كه امروز آنرا «گرمابه رضا» مى نامند. آب اين حمام از چشمه اى تأمين مىشد، ولى مدتها بود آب آن چشمه كم شده بود. حضرت دستورى دادند، آب آن چشمه زياد شد، سپس خارج در، حوضى به امر حضرت ساختند و حضرت در آن غسل كردند و در پشت حوض نماز گذاشتند و مردم هم مىآمدند و براى بركت در آن حوض غسل مىكردند و سپس نماز مىخواندند و دعا مىكردند، خداوند هم دعاى آنها را مستجاب مىكرد
+ نوشته شده در ساعت   توسط حمید
|
ورود امام به بصره حضرت با گذر از قادسيه راه خود را ادامه داده، پس از طى مسافتى، وارد بصره شد - بصره شهرى است كه به دست مسلمانان ساخته شده و بناى آن قبل از كوفه و در عصر خليفه دوم بوده است- آن گونه كه از مدارك گوناگون و متعدد بر مىآيد شرايط حاكم بر بصره به نفع مامون خليفه عباسى بود . بديهى است با اين فرض، مأمون عزيمت امام به بصره و عبور دادن امام از اين ديار را امرى تبليغاتى براى خود مىدانست و بهرهبردارى لازم را از آن انتظار داشت. در ادامه مسير، حضرت پس از بصره از راه خاكى و يا آبى وارد خوزستان شده و چند روزى در اهواز اقامت داشتهاند. آثارى نيز تاكنون بر جاى مانده است كه يادآور عبور امام از آن ديار است، مثل مسجدى كه توسط امام بنيان نهاده شده است. ابوهاشم جعفرى مى گويد: «هنگامى كه حضرت رضا(ع) به اهواز وارد شدند من در ناحيهاى به نام آبيدج بودم، از آنجا آمدم و خدمت آن حضرت رسيدم، ديدم حضرت مريضاند و هوا هم به شدت گرم بود. حضرت فرمودند: براى من طبيب بياوريد، من پزشكى را براى حضرت حاضر كردم، حضرت نام گياهى را براى طبيب بردند و خواص آنرا بيان كردند. طبيب گفت: «من هيچ كس را جز شما روى زمين نمىشناسم كه اسم اين گياه را بداند شما از كجا آن را مىشناسيد و اين گياه در اين فصل پيدا نمىشود.» حضرت فرمودند: پس شاخهاى از نيشكر براى من بياوريد. طبيب گفت اين درخواست شما خيلى عجيب است، الآن كه فصل نيشكر نيست. حضرت فرمودند هم آن گياه و هم نيشكر در همين فصل در همين سرزمين موجود است. شما با ابوهاشم برويد به طرف سرچشمه شاذروان در آنجا خرمنگاهى است و مرد سياه چهرهاى را مىبينيد، از او جاى زمينهاى زراعتى آن گياه و نيشكر را بپرسيد. ابوهاشم مى افزايد: من و طبيب به همان نشانى رفتيم و آن شخص سياه چهره را پيدا كرديم و نشانى زمين ها را پرسيديم و رفتيم تا مقدارى از نيشكر و همان گياه مخصوص چيديم و برگشتيم خدمت آن حضرت. پس آن حضرت حمد خدايتعالى به جاي آوردند. سپس طبيب از من پرسيد اين آقا كيست؟ گفتم فرزند آقاى پيامبران. گفت آيا از كليدهاى نبوت هم چيزى در دست او هست؟ گفتم بله، بعضى از آنها را هم كه ديدى! اما او پيامبر نيست. گفت وصى پيامبر است؟ گفتم بله. سخنان تا به گوش مأمور مأمون رسيد، گفت اگر حضرت در اينجا بمانند چشمها به سوى آن حضرت دوخته خواهد شد، لذا حضرت را حركت دادند و از راه را مهرمز به طرف نيشابور رهسپار شدند». تا اين مرحله از سفر، در منابع منعكس شده است، همچنان كه بخش پايانى سفر نيز يعنى از نيشابور تا مرو روشن است، ولى حد فاصل ميان اهواز تا نيشابور چندان معلوم نيست. احتمال هاى مختلفى در مورد مسير امام داده شده است كه عبارتند از: اهواز - فارس - اصفهان - قم - رى - سمنان - دامغان - نيشابور. اهواز - اصفهان - عبور از كوهستان ها - كوه آهوان - سمنان - نيشابور. اهواز - اصفهان - يزد - طبس - نيشابور. اهواز - فارس - كرمان - طبس - نيشابور. در اثبات الوصيه نقل هاى ديگرى نيز وجود دارد و به طور طبيعى حضرت در ميان راه به منازل و شهرهاى كوچكترى نيز برخورد داشته و از آنها عبور كرده است كه در احتمالات يادشده شهرهاى مهم نام برده شده است و كمتر نامى از قرى و محله هاى كوچك است. محدث قمى اين نقل را از راهنما و ساربان كاروان امام، ياد كرده است: «هنگامى كه در همراهى امام(ع) به قريه خود (كرند يا كرمند اصفهان) رسيديم، از حضرت خواستم تا حديثى به خط خويش (به عنوان يادبود) به من مرحمت كند. امام اين حديث را به ارمغان داد: «كن محبا لآل محمد(ص) وان كنت فاسقا و محبا لمحبيهم وان كانوا فاسقين.» دوستدار آل محمد(ص) و خاندان پيامبر باش، اگر چه فاسق باشى و دوست بدار دوستداران آنان را هر چند فاسق باشند.» آرى حضرت درگذر از شهرها و يا روستاها گاه آثارى نيز از خود بر جاى گذارده اند؛ چه آثار گفتارى مثل حديث بالا و چه آثارى از بناهايى كه كلنگ آن به وسيله امام زده مىشده است و يا آثار ديگر، مثل جاى ساختن چشمه، كاشتن درخت و... جلوگيري از ورود امام به كوفه خط سير امام(ع) از مدينه به خراسان به گونه اى از پيش طراحى شده بود كه از هر گونه عكس العمل احتمالى شيعيان و علويان به دور باشد. بر اين اساس، كاروان امام(ع) به دستور مأمون، بدون اين كه وارد كوفه شود، با فاصله از كنار آن عبور كرد. در اين ميان، برخى نويسندگان مثل يعقوبى و بيهقى مسير امام را از بغداد به سوى بصره دانسته اند، ولى اين احتمال چندان قابل اعتماد نيست، زيرا اولا بيشتر نويسندگان، عبور امام از قادسيه را قطعى دانسته اند و با اين فرض و به لحاظ شرايط جغرافيايى نمى تواند «بغداد» در مسير قرار گرفته باشد. ثانيا در نقل بيهقى، بيعت طاهر ذواليمينين با حضرت در بغداد و به عنوان ولايتعهدى، آمده است كه با توجّه به انجام مسأله ولايتعهدى پس از اين سفر و در مرو، نقل بيهقى نمىتواند درست باشد. برخى محققان عزيمت امام به كوفه را نيز نقل كرده اند، چنان كه سيد محسن امين عاملى مىنويسد: «بعضى روايات، مىنماياند كه امام علىبن موسى الرضا(ع) و همراهان حضرت، از بصره به كوفه آمدهاند». علامه مجلسى نيز رفتن امام به جانب كوفه را تقويت مى كند. شايد مراد از سفر به بصره و كوفه در نقل اين گونه بزرگان، سفر ديگرى باشد كه امام قبل از احضار به خراسان داشتهاند .
+ نوشته شده در ساعت   توسط حمید
|
حركت از مدينه به سوي مرو اسناد تاريخى، گوياى اولين زمينه هاى سفر امام(ع) نيست و جزئيات بسيارى از مقدمات اين هجرت رضوى، ناگفته مانده و در پرده ابهام قرار دارد، ولى با مطالعه اسناد موجود، اين حقيقت مسلم است كه از پيش مكاتباتى ميان مرو و مدينه، صورت مىگرفته و بر سفر امام به سوى مرو، اصرار بوده است. «فمازال المأمون يكاتبه و يسأله حتى علم الرضا(ص) انه لا يكف عنه» همواره مأمون با حضرت مكاتبه داشت و از او مى خواست تا به مرو آيد. نامه ها ادامه يافت تا آنكه امام رضا(ع) دريافت كه او دستبردار نيست . در برخى منابع تاريخى آمده است : مأمون، پس از به دست گرفتن حكومت، با ارسال نامهاى امام رضا(ع) را به خراسان فرا خواند. امام(ع) از رفتن امتناع ورزيد، ولى مأمون پيگير بود و ارسال دعوتنامهها را پياپى ادامه داد، تا به امام بفهماند كه از ايشان دست بردار نيست. علاوه بر آن، در پى دعوتنامه هاى مكرّر، مأمون مأموران خود را به نام هاى رجاءبن ابى ضحاك و ياسر خادم، به مدينه گسيل داشت. آنان پس از ورود به مدينه، بر امام(ع) وارد شدند و هدف مأموريت خود را چنين بيان داشتند: «ان المأمون امرنا باشخاصك الى خراسان» مأمون، ما را فرمان داده و مأمور ساخته است، تا تو را به خراسان ببريم. امام على بن موسى(ع) ، شيوه خلفا را مىشناخت و زندان هاي طولانى پدر را با همه تلخى ها و رنج هايش به خاطر داشت و مىدانست كه به هر حال، مأمون كه برادر مىكشد، از حضور آزادانه امام ميان مردم نگران است و از اين نگرانى، آسان نخواهد گذشت. «انه تهيأ للسفر كارها و متيقنا انه يموت... » امام رضا(ع) آماده سفر گرديد، در حالى كه از آن اكراه داشت و مطمئن بود كه در اين سفر بدرود حيات خواهد گفت. خط سير هجرت امام كاروان هايى كه از حجاز به قصد عراق حركت مىكردند، چه از راه مكه يا از راه مدينه، در منزلى به نام «معدن نقره» به يكديگر مىرسيدند و از آنجا به يكى از دو مقصد بصره يا كوفه روانه مىشدند. قرائن و شواهد بسيارى حكايت از آن دارد كه امام از طريق مدينه و معدن نقره، راهى بصره شده است و بعيد مىنمايد كه امام ابتدا به مكه رفته و از آنجا به طرف بصره عزيمت كرده باشد، زيرا: 1. سفر امام(ع) به طور عادى و دلخواه صورت نگرفته، بلكه عنوان جلب داشته است. معمول در چنين مواردى آن است كه سعى مىشود تا كوتاهترين مسير در نظر گرفته شود و هر چه سريع تر مأموريت انجام گيرد. بديهى است با وجود راه مستقيم مدينه به بغداد كه 134 فرسنگ بوده، از مسيرى استفاده نمىشده كه مسافت آن 355 فرسنگ بوده است. 2. آن گونه كه مورخان نقل كردهاند در سال 200 ه' . ق همزمان با سفر تاريخى امام(ع) به خراسان، شرايط خاصى بر مكه حاكم بود. جنگى خونين ميان طرفداران مأمون به فرماندهى رجاءبن ابى ضحاك، ورقاء، جلودى و هارونبن مسيب از يكسو و مخالفان خليفه به رهبرى محمدبن جعفر، عموى امام رضا(ع) از سوى ديگر بر پا بوده است، لذا در چنان شرايطى مصلحت ايجاب نمىكرد كه رجاءبن ابىضحاك، بزرگترين شخصيت خاندان على(ع) را وارد شهرى كند كه تا ديروز در آن شهر طرف جنگ بوده است. 3. رجاء بن ابى ضحاك مأمور بود تمام حالات، رفتار و گفتار امام(ع) را در طول سفر زير نظر داشته، به خليفه گزارش كند. وى در پايان سفر اين وظيفه را انجام داد و بهطور مشروح سفر نامهاى را كه تهيه كرده بود، به خليفه ارائه داد. در آن سفرنامه حتى به جنبههاى روحى و اخلاقى حضرت اشاره شده تا جايى كه ذكرها و دعاهاى امام در نمازها نيز از قلم نيفتاده است. بر اين اساس، بعيد است كه امام به مكه رفته و اعمالى انجام داده باشد و نقل نشده باشد. اين قرائن گواه آن است كه مسير امام(ع) از مدينه بوده است و نه از راه مكه، هر چند بعضى احتمال داده و گفته اند كه حضرت امام رضا(ص) پس از وداع با قبر مطهر رسول خدا(ع) به طرف مكه مكرمه حركت نمود. در اين قسمت از سفر، حضرت امام محمدتقى(ع) فرزند برومند آن حضرت هم حضور داشت. حضرت امام رضا(ع) طواف خانه خدا را انجام داد و در پشت مقام ابراهيم نماز گزارد، حضرت جواد(ع) كه كودكى هفت ساله بود بعد از طواف خود به طرف حجر اسماعيل رفت و در آنجا نشست، مدّتى نسبتاً طولانى گذشت و حضرت همانجا نشسته بود. يكى از ياران امام رضا(ع) بنام «موفّق» پيش رفت و به امام جواد(ع) عرض كرد «فدايت شوم بلند شويد تا برويم»، حضرت فرمود: من فعلاً نمىخواهم از اينجا بلند شوم تا خداوند چه خواهد! اين جمله را فرمود و در صورت مباركش يك دنيا غم و اندوه نشست. موفّق خدمت حضرت رضا(ع) رسيد و جريان نيامدن امام جواد(ع) را به آن حضرت گزارش داد، حضرت امام رضا(ع) بلند شده، به حجر اسماعيل آمدند و فرمودند: «اى فرزند دلبندم بلند شو تا برويم، » امام جواد(ع) عرض كرد: «پدر جان چگونه برخيزم در حالى كه ديدم شما آنچنان وداعى با خانه خدا كرديد كه گويى ديگر بر نخواهيد گشت». به هر حال امام (ع) در طول مسير از «معدن نقره» گذشته، پس از نباج از نزديكى كوفه در مسير مدينه به بصره قرار دارد. وارد منطقه قادسيه شد. -سرزمينى كه در عصر خليفه دوم، محل جنگ بزرگ ميان مسلمانان و ايرانيان بود و سرانجام به پيروزى مسلمانان انجاميد. ابى نصر بزنطى مى گويد:« در قادسيه خدمت حضرت رضا(ع) رسيدم، امام(ع) به من فرمود: «براى من اطاقى اجاره كن كه داراى دو در باشد، تا مراجعه كنندگان بتوانند به راحتى رفت و آمد كنند.» حضرت رضا(ع) پس از قادسيه به سمت بصره ادامه مسير داد. ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت   توسط حمید
|
امام (ع) در مدينه دوران پرشكوه امامت حضرت رضا عليه السلام از سال 183 هجرى قمرى آغاز شد. در آن زمان، حكومت سياسى به دست «هارون الرشيد» در بغداد اداره مى شد. شيوه حكمرانى اين خليفه عباسى، بر اساس اعمال زور بر مردم بود. مأموران او مردم را براى پرداخت ماليات شكنجه مى دادند و پيوسته فرزندان و شيعيان فاطمى را از دم تيغ مى گذراندند، چنان كه مهتر و سيّد و سالار آنان حضرت موسى بن جعفر عليه السلام را سالها در زندان هاى بصره و بغداد حبس كردند و سرانجام حضرتش را با زهر به شهادت رساندند. هارون الرشيد علاوه بر ظلم و ستم هاى جنون آميز خود، افكار و انديشه هاى بيگانگان را در حوزه علوم مسلمانان منتشر مى كرد تا از اين راه بتواند توجّه مردم را به علوم بيگانه جلب كند و خاندان اهل بيت عليهم السلام را در انزواى علمى قرار دهد. حضرت رضا عليه السلام با توجّه به جوّ سياسى حاكم بر حوزه مسلمانان، در ابتدا امامت خويش را علنى نساخت و فقط با ياران و شيعيان خاص ارتباط داشت، ولى پس از گذشت چندسال، حكومت هارون الرشيد بر اثر وقوع شورش هاى مختلف رو به ضعف گذاشت و حضرت رضا عليه السلام با استفاده از اين فرصت امامت خويش را در شهر مدينه علنى نمود و به رفع مشكلات مردم در زمينه هاى اعتقادى و اجتماعى پرداخت. خود آن جناب مى فرمايد: «در روضه جدّم رسول خدا صلى الله عليه و اله مى نشستم درحالى كه دانشمندان مدينه بسيار بودند. هرگاه يكى از آنان در مسئله اى درمى ماند، همگى متوجّه من مى شدند و سؤالات را نزد من مىفرستادند و من پاسخ آنها را مىدادم.» هارون الرشيد كه براى فرونشاندن شورش هاى منطقه خراسان راهى آن ديار شده بود، به سال 193 هجرى قمرى در همان محل جان سپرد و در سناباد طوس، در يكى از اطاق هاى تحتانى كاخ فرماندار طوس، «حميد بن قحطبه طائى» دفن شد. در پى مرگ هارون، كشمكش ميان دو پسر او، «امين» و «مأمون» درگرفت. اولى در بغداد به قدرت رسيد و دومى در مرو بر تخت نشست. آتش اختلاف در ميان اين دو برادر، پنج سال شعله ور بود، تا آنكه سپاه مأمون به بغداد حمله برد و «امين» در سال 198 هجرى به دست آنان كشته شد. بدين سان حكومت سرتاسرى به دست مأمون افتاد، وليكن علويان و سادات كه از بيدادگرى هاى هارون به تنگ آمده و از حكومت پسران او نيز ناراضى بودند، در نواحى عراق، حجاز و يمن سر به شورش برداشتند. آنان مى خواستند كه حكومت به دست خاندان ال محمد عليهم السلام اداره شود. مأمون براى آنكه بتواند شورش هاى آنان را فرونشاند و در ميان جمعيت فراوان شيعه جايگاهى پيدا كند، بر آن شد كه مهتر آنان حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام را به خراسان دعوت و با استقرار آن حضرت در دربار خود، چنين وانمود كند كه حكومت او مورد تأييد امام عليه السلام است، از اين رو، دعوت نامه هاى متعددى به آن حضرت فرستاد، ولى هربار با پاسخ منفى مواجه مى شد، تا اينكه دعوتها جاى خود را به تهديد داد و امام رضا عليه السلام دانست كه مأمون دست از اين كار بر نخواهد داشت، لذا براى جلوگيرى از خون ريزى و پايمال شدن خون شيعيانش، به سال 200 هجرى راه خراسان را در پيش گرفت. مسير حركت امام رضا عليه السلام آن گونه كه مأمون تعيين كرده بود، از بصره، اهواز و فارس مىگذشت و دستور چنين بود كه آن حضرت را از كوفه و قم عبور ندهند، زيرا مأمون بيم داشت كه امام رضا عليه السلام با شيعيان آن شهرها تماس برقرار كرده و آنان را از سرگذشت خويش آگاه كند. حيات اجتماعي امام رضا عليه السلام دوران حيات امام هشتم اوج گيري گرايش مردم به اهل بيت و دوران گسترش پايگاههاي مردمي اين خاندان است. چنان كه مي دانيم امام از پايگاه مردمي شايستهاي برخوردار بود و «در همان شهر كه مأمون با زور حكومت مي كرد او مورد قبول و مراد همه مردم بود و بر دلها حكم مي راند... نشانه ها و شواهد تاريخي ثابت مي كند كه (در اين دوران) پايگاه مردمي مكتب علي عليه السلام از جهت علمي و اجتماعي تا حدي بسيار رشد كرده و گسترش يافته بود. در آن مرحله بود كه امام عليه السلام مسئوليت رهبري را به عهده گرفت». گرچه كه در دوران امامت امام رضا عليه السلام دو مرحله فعاليت در سالهاي خلافت هارون و سالهاي خلافت مامون را مي توان از يكديگر جدا كرد و براي هر يك از اين دو مرحله ويژگيهاي متمايز از ديگري يافت، اما اگر به ويژگي عمومي اين دوران بنگريم، خواهيم ديد «هنگامي كه نوبت به امام هشتم عليه السلام مي رسد... دوران، دوران گسترش و رواج و وضع خوب ائمه است و شيعه در همه جا گسترده اند و امكانات بسيار زياد است كه منتهي مي شود به مسئله ولايتعهدي. البته در دوران هارون، امام هشتم در نهايت تقيّه زندگي مي كردند. يعني كوشش و تلاش را داشتند، منتهي با پوشش كامل ... مثلاً دعبل خزاعي كه در باره امام هشتم در دوران ولايتعهدي آن طور حرف مي زند دفعتاً از زير سنگ بيرون نيامده. جامه اي كه دعبل خزاعي ميپرورد يا ابراهيم بن عباس را كه جزو مداحان علي بن موسي الرضاست، يا ديگران و ديگران اين جامعه بايستي در فرهنگ ارادت به خاندان پيغمبر سابقهاي نداشته باشد. آنچه در دوران علي بن موسي الرضا عليه السلام يعني ولايتعهدي پيش آمد نشان دهنده اين است وضع علاقه مردم و جوشش محبّتهاي آنان نسبت به اهل بيت در دوران امام رضا عليه السلام خيلي بالا بوده است. به هر حال همه اينها موجب شد كه علي بن موسي الرضا عليه السلام بتوانند كار وسيعي بكنند كه اوج آن به مساله ولايتعهدي منتهي شد». امام رضا عليه السلام در اين مرحله خود را آماده آن مي كرد تا مهار حكومت را به دست گيرد، اما با شكلي كه خود مطرح كرده بود و مي خواست نه در شكلي كه مأمون اراده مي كرد و در آن شكل ولايتعهدي را به او عرضه داشت و او آنرا رد كرد و نخواست. خاندان عباسي از سويي از نام «آل محمد» سوء استفاده مي كرد، چندان كه گاه به خاطر نزديكي طرز كار يا تبليغاتشان با آل علي، در مناطق دور از حجاز اين گونه وانمود مي كردند كه همان خط آل علي هستند. حتي لباس سياه بر تن كردند و مي گفتند: اين پوشش سياه لباس ماتم شهيدان كربلا و زيد و يحيي است. از سويي ديگر نيز همين خلفاي خاندان عباسي از همان روزهاي نخست سلطه خود كاملاً ميزان نفوذ علويان را مي دانستند و از آن بيم داشتند. اين نگراني در دوران پس از منصور نيز ادامه يافت و نگراني مهدي و هارون عباسي بيش از منصور بود، چندان كه در همين دوران امام كاظم عليه السلام آن زندانهاي سخت خود را گذراند. پس از اين دو، نوبت به مأمون رسيد. در دوران مأمون مسئله دشوارتر و بزرگتر و مشكل آفرين تر بود. چه، شورشها و فتنه هاي فراواني سرتاسر ولايتها و شهرهاي بزرگ اسلامي را در برگرفته بود تا جايي كه مأمون نمي دانست چگونه آغاز كند و چه سان به حل مسئله بپردازد. او مي ديد و از اين رنج مي برد كه سرنوشتش و سرنوشت خلافتش در معرض تند بادهايي قرار گرفته كه از هر سو بر آن مي تازد. مأمون در كنار اين ترس و نگراني از هوشي سرشار و جديتي راهگشا بهره مند بود، او را بدان رهنمون گشت كه ابتكاري تازه بر روي صحنه آورد و امام هشتم را با تجربهاي بزرگ روياروي سازد و مسئله ولايتعهدي را پيش آورد، هرچند در اين زمينه نيز، تدبير امام عليه السلام او را ناكام ساخت.
+ نوشته شده در ساعت   توسط حمید
|
یا ثامن الحجج (ع) تو این وبلاگ قرار از امام علی بن موسی الرضا (ع) نوشته بشه. انشاالله.
فشرده اي از زندگاني امام رضا(ع) زادگاه كنيه ها لقبها
مشهورترين لقب مادر امام زاد روز روز شهادت فرزندان
+ نوشته شده در ساعت   توسط حمید
|
|
|